تبليغاتX
وب‌نوشت صهیب بهرامیان
وب‌نوشت صهیب بهرامیان                                             
جمعه سیزدهم شهریور 1388
«روز از نو روزی از نو» ...  

چند ماه‌ پیش روزهای خوش خواهرم به اتمام رسید. باز هم این اتفاق که 7 سال پیش برای من اتفاق افتاد این بار برای خواهر اولم اوین پیش آمد.

7 سال پیش خانه‌ی اولمان
 صهیب: مادر وقتی که خواهرم اوین به دنیا آمد دوباره من را بغل می‌کنی؟
 مادر: معلومه پسرم گلم.

هنگام بیرون رفتن از بیمارسان:
 صهیب: مادر الآن منو بغل کن.
مادر: چی می‌گی من الآن مریضم، اگه خوب شدم بغلت می‌کنم.

3 ماه بعد
 صهیب: مادر تو که الآن خوب شده‌ای، پس چرا بغلم نمی‌کنی؟!
مادر: صهیب تو که بچه نیستی! بچه‌ها رو بغل می‌کنن.
 با خودم فکر کردم که مادر راست می‌گوید من که بچه نیستم. 3 ماه گذشت خواهرم 6 ماه بود.
در گوشه‌ی اتاق نشسته بودم و فکر می‌کردم و به خودم می‌گفتم: از اون وقت که مادر به من گفت: تو  که‌ بچه نیستی 69 بار به من گفته‌اند: که تو بچه‌ی یا مثلاً: ڕۆڵه منداڵی دۆینێ... هزار حرف این جوری، اما بعضی وقتها مثلاً در بیمارستان که به هم آمپول می‌زدند تا گریه نکنم به هم می‌گفتند: ماشالا دیگه خودش مردی شده؛ پدرم می‌گفت: پسر من مردِ مرد. دلم به این خوش می‌شد اما بعداً فهمیدم که مثل قدیم برای پدر ومادر اهمیت ندارم و هر بچه‌ای را که این بلا بر سرش آمده بود بهترین همبازی من می‌شد. کم کم خواهرم بزرگ می‌شد او را اذیت می کردم عروسک‌هایش را خراب می‌کردم اما بعد فهمیدم که خواهرم هیچ تقصیری ندارد.
پس شروع کردم به اذیت کردن پدر و مادر؛ مثلاً بهانه می‌گرفتم و می‌گفتم: غذا نمی خورم یا به حرف‌هایشان گوش نمی‌دادم.
تا این که فهمیدم مادرم بارداره، وقتی که از بیمارستان برگشتند، احساس خوبی نداشتم شب‌ها خوابم نمی‌برد، دلم برای اوین می‌سوخت که مثل من شد. «روز از نو روزی از نو»

شنبه سی و یکم مرداد 1388
گفت و گوی پای نرم و پای سفت ...  

توی  مسجد نماز عصر رکعت اول هنگام سجده : پای نرم که اسم صاحبش علی می شه می گه چقدر خوبه که نرمش می کنم آخه چند ساعت تموم روی ترمز نشستم  و ترمز رو فشار دادم . این آقا علی هم چه رانندگی می کنه هی گاز ترمز گاز ترمز . پای سفت که اسم صاحبش مجید می شه می گه خوبه صاحب تو ورزش هم می کنه مال من که از وقتی متولد شده فقط دو بار ورزش کرده البته ورزش که نه برای رسیدن به اتوبوس کمی دوید همین .منم تو آخرت به خدا می گم که چه قدر منو اذیت کرده . وقتی که بلند می شن پای نرم متل یه خمیر راحت و آسوده بلند می شه . پای سفت وقتی که می خواد بلند شه شق و تقی ازش میاد فکر می کنی تو جنگ جهانی دوم هستی .پای نرم به پای سفت می گه خب منم این مشکل داشتم صاحب منم از 20 سالگی به ورزش کردن مشغول شد اونم به خاطرحرف دکتر . پای سفت گفت : مگه دکتر چی گفت پای نرم گفت من خودم به فلجی زدم  دکترم گفت: که باید عمل بشم صاحبم به خاطره سلامتی من شروع کرد به ورزش منم کم کم که عصبانیتم کاهش یافت دوباره خودم خوب کردم . پای سفت گفت نقشه ی  خوبی هست . ((سه روز بعد )) دوباره پای نرم و پای سفت همدیگرو توی همون مسجد دیدند . اما کمی از یکدیگر دور بودند به همین دلیل پا های دیگر هم ازاین موضوع باخبر شدند . این بار پا های دیگر هم همین کار را تکرار کردند و همه ی اهل محل به همین صورت ورزشکار  شدند و یک تیم فوتبال هم تشکیل دادند .

 

 

 

 

این ماجرا برای کی خوب بود : دکتر ، مسجد ، پاها ی سفت و خود افراد محله .

این ماجرا برای کی بد بود :---------------------------------------------

شنبه سی و یکم مرداد 1388
ماه‌ رمضان مبارک! ...  

سلام

راستی دوستان عزیز مدتی است که‌ هیچ چیزی را با شما در میان نگذاشته‌ام، در اول خرداد صبحش خدا بالاخره‌ ما را صاحب خواهری دیگر کرد که‌ ما اسمش را سولین گذاشتیم، اما در اداره‌ ثبت احوال به‌ نام دیگری به‌ ما شناسنامه‌ دادند، برای من سؤال است که‌ چرا دولت حتی در اسم گذاشتن روی بچه‌ها هم دخالت می‌کند؟؟؟!!!

همین خواهر کوچولوی من، منظورم سولین است، در همان روزهای اول تولدش دکترا گفتند باید عملش کنید، ما مجبور شدیم اونو تو یکی از بیمارستانهای ارومیه‌ (مطهری) بستری و عمل کنیم، خدایش من هر روز که‌ به‌ ملاقات سولین و مادرم می‌رفتیم کلی با خواهرم اوین و شاهو پسر عمویم، با اسباب بازیهایی که‌ در حیاط بیمارستان گذاشته‌ بودند، بازی می‌کردیم، حتی بحضی وقتا یادمون می‌رفت که‌ برای چه‌ آمده‌ایم بیمارستان!

یه‌ شب از همون شبا همراه‌ پدرم و خانواده‌ی دو تا خاله‌ام به‌ پارک تخم مرغی ارومیه‌ رفتیم ، خدایش اونجا هم به‌ من خیلی بهم خوش گذشت و تا دلت بخواد از وسایل ورزشی که‌ در پارک بود استفاده‌ کردیم.

در ۱۹ تیر در حالیکه‌ از مهاباد به‌ بوکان برمیگشتیم و می خواستیم به‌ غار سهولان برویم، چند کیلومتر مانده‌ به‌ آنجا،  یه‌ تصادف کوچولویی کردیم که‌  شکر خدا اونم به‌ خیر گذشت!

از ارومیه‌ که‌ برگشتم متوجه‌ شدم که‌ معلم عزیز کلاس چهارمم آقای خالند احمدی، مطلب "گنجشک فراموش‌کار" را که‌ قبلا نوشته‌ بودم، به‌ هفته‌نامه‌ی سیروان در سنندج فرستاده‌ بودند و آنها هم در  شماره‌ ۳۰خرداد ۸۸ آنرا چاپ کرده‌ بودند، که‌ من هم از آنها و هم از آقای احمدی ممنون هستم.

راستی یادم نبود، امروز روز اول ماه‌ رمضان است و من هم روزه‌ام، امیدوارم این ماه‌ بر همه‌، مخصوصا بچه‌ها مبارک باشد.

جمعه چهارم اردیبهشت 1388
من و هزار آرزو! ...  

نویسنده‌: صهیب بهرامیان

توجّه: این سناریو که‌ در اصل برای درست کردن «انیمیشن» نوشته‌ام، کاملاً خیالی و غیرواقعی است.

ما در خانه چای می‌نوشیدیم که صدای رفت و آمد طبقه‌ی بالا گوشها را آزار می‌داد. پدر گفت: صهیب ببین این همه سر و صدا چیست؟
مادر گفت: چه کار داری همسایه‌ی طبقه‌ی بالا می‌خواهند از این جا بروند. دارند وسایل‌شان را جمع می‌کنند. پدر گفت: چرا از این جا می‌روند؟ مادر در پاسخ او گفت: من چه می‌دانم حتماً جایی از این جا بزرگتر خریده‌اند. بعد مادر گفت: صهیب برو یک بسته ماکارونی بخر، امشب مهمون داریم. صهیب گفت: کی؟ مادر گفت: خونه‌ی عمه‌ات.
دو روز بعد صهیب پرده را کشید هوا آفتابی بود.
یک وانت هم پر از وسایل دم در پارک کرده بود. صهیب هم زود گفت: مادر مادر! همسایه‌ی جدیدمان آمدند آنها الآن وسایلشان را به خانه‌ی خود می‌برند. صهیب زود رفت کنار در. در را باز کرد یک پسر همسن و سال خودش آن جا بود. سلام کرد و گفت: شما همسایه‌ی جدید ما هستید؟ من اسمم صهیب است. پسر هم گفت: من هم اسمم نیما است. ناگهان مردی آمد و گفت: نیما بیا کمکم کن تا جعبه‌ی کامپیوتر را بردارم. نیما گفت: چشم پدر. صهیب هم در را بست.


... ادامه مطلب
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
پسر برفی ...  
نویسنده: صهیب بهرامیان

         اولین روز زمستان بود. خانواده‌ی ترابلسن وقتی که از خواب بیدار شدند، پرده‌‌ها را کنار زدند. برف تمام شهر را پوشانده بود. بیلی که پسر خانواده بود فریاد کشید: هورا، هورا. همه خوشحال بودند بیلی و خواهرش ماریو زود صبحانه خوردند و لباس‌‌هایشان را پوشیدند و از خانه بیرون رفتند. آن‌‌ها کمی روی برف‌‌ها سرسره‌بازی کردند، اما ناگهان صدای عجیب و غریبی آمد. اژدهایی از آتش ساخته شده از درون برف بیرون آمد. تمام بچّه‌‌ها فرار می‌کردند. بیلی و ماریو هم همراه با بچّه‌‌های دیگر فرار می‌کردند.
ناگهان ماریو روی یخ‌‌ها سر خورد و به زمین افتاد اژدها به ماریو حمله کرد که او را بگیرد امّا قبل از رسیدن اژدها به ماریو، بیلی یک گلوله برفی به سوی اژدها پرتاب کرد.
وقتی که گلوله به اژدها برخورد کرد اژدها فریاد بلندی کشید. فریاد اژدها آن‌قدر آزاردهنده بود که بیلی بیهوش شد. وقتی که بیلی به هوش آمد. در بیمارستان بود. همین که به هوش آمد خبر نگار‌‌ان وارد اتاقش شدند و به حرف هیچ کس هم غیر از بیلی توجّه نمی‌کردند. آن‌‌ها از بیلی می‌پرسیدند که اژدها چه شکلی بود و... بعد از ظهر یک مرد می‌خواست با بیلی ملاقات کند. اما پرستار‌‌ها نمی‌گذاشتند که او وارد اتاق بیلی شود. مرد با نگاه کردن به چشم پرستار او را تبدیل به مجسّمه کرد.


... ادامه مطلب
شنبه دهم اسفند 1387
به‌فر کووانێ؟! ...  

سوهه‌یب به‌هرامیان

له‌ ئه‌وه‌ڵین ڕۆژی زستانه‌وه‌ کاته‌ک که‌ له‌خه‌و هه‌ڵده‌ستم، ئه‌وه‌ڵین کارم ئه‌وه‌یه‌ که‌ ده‌ڕۆم چاو له‌ ده‌رێ ده‌که‌م؛ به‌ ئومێدی ئه‌وه‌ی که‌ که‌مه‌ک به‌فر ببارێ. ئه‌مما حه‌موو جارێ به‌جێگای به‌فر، عه‌رزی ویشک ده‌بینم یان عه‌رزی ته‌ڕ. له‌بیرمه‌ ساڵی پێشدا هه‌ر ئه‌و وه‌ختانه‌ بوو که‌ له‌گه‌ڵ خوشکه‌که‌م "ئاده‌م به‌فری"یمان چا ده‌کرد. له‌ مه‌دره‌سه‌ شه‌ڕه‌تۆپه‌ڵه‌مان ده‌کرد یان ده‌ستی یه‌کترمان ده‌گرت‌وهه‌ڵده‌هاتین. چه‌ند ڕۆژیش هه‌ر له‌به‌ر به‌فربارین نه‌ڕۆیشتینه‌ مه‌دره‌سه‌.

ئه‌وڕۆ فه‌قه‌ت نۆزده‌ رۆژی ماوه‌ جستان ته‌واو بێ، دوعا ده‌که‌م که‌ له‌و نۆزده‌ ڕۆژه‌دا‌ که‌مێك به‌فر ببارێ، ده‌نا ئه‌من تا ساڵێکی دیکه‌ ته‌حه‌مول ناکه‌م.

 

سه شنبه سوم دی 1387
"دوستان تورا خدا به پدرم بگویید که ترک اعتیاد کند." ...  

پدرم در حین کار کردن با کامپیوتر نه‌ صدایی را می‌شنود و نه‌ ...


یک داستان واقعی
واقعاً الآن من دوست دارم که کامپیوتر خانه‌یمان برایش اتفاقی بیفتد که تا پنج ماه درست نشود. چون من صبح می‌روم به مدرسه بعد از ظهر که به خانه برگشتم؛ پدرم بعد از پنج دقیقه به‌مدرسه می‌رود. وقتی که به خانه هم برمی‌گردد. می‌شینه پشت این کامپیوتر. کامپیوتر یا اینترنت خانواده‌ی دوم پدرم هستند.
می‌تونم بگم که من در روز 4 ساعت یک همکلاسی‌ام را می‌بینم؛ حتی کمتر از این  پدرم را می‌بینم. وقتی که شیفت بعد از ظهر می‌شوم اگه زنگ خانه را می‌زنم می‌گویم به احتمال 100% پدرم پشت کامپیوتر است.
سؤالی ازش می‌پرسم: جواب نمی‌دهد که نمی‌دهد، کمی تماشایش می کنم. لطفاً «گ» را با زبان کردی و با تلفظ اشنویه‌یی بخوانید. «گیانه چت ده‌وێ؟» آنقدر عصبانی می‌شوم! حتی وقتی که مهمان به خانه‌ی ما می‌آید وقتی که احوالپرسی کرد، دوباره بلند می‌شود و پشت کامپیوتر می‌نشیند.


... ادامه مطلب
شنبه بیست و سوم آذر 1387
فوتبال محله‌ ...  

لازم است بدانید که من امسال تیم خودم را عوض کردم. الآن من یکی از طرفداران تیم پیروزی هستم. فقط بخاطر علی کریمی و کریم باقری وا قعاً عالی بازی می‌کنند.

هرچند که استقلال اول است و پیروزی چهارم؛ اما دوباره پیروزی هستم. راستی ما هم در منطقه‌ی خودمان تیمی داریم که اسمش : اندیشه است؛ چون آپارتمان‌ها اسمشان کوی اندیشه است، ما هم این تیم را اندیشه نامیده‌ایم. زمین بزرگی داریم تقریباً 60متر عرض دارد و10متر هم طول بزرگ است و دروازه دارد البته فکر نکنید که دوازه میله دارد سمت چپ دیوار و سمت راست هم با دو سنگ.

دروازه‌هایمان هریکی 3قدم متوسط عرض دارند و طولشان هم 2 متر است. بازیکنانی که در مسابقات شرکت کرده‌اند:

دروازه بان: رامین کاک اللهی پنجم ابتدایی،

دفاع: دیاکو شمامی اول رهنمایی.

حمله: فریاب سلیمانی دوم راهنمایی.

حمله: دیاکو خالقی پنجم ابتدایی.

البته بچه‌های دیگری هم هستند که توانایی این کار را ندارند. مثل من، که تعویض هستم دیار کاظمی هم با من و نیما بازیار هم. پرهام ادهمی نیما محمودپور و رضا هم که سالها بعد چشمشان به میدان بازی می‌افتد. تا الآن دو بازی را برده‌ایم و هیچ بازی را هم نباخته‌ایم.

اولین بازیمان با کوی اندیشه‌ی 2 بود که 8-5  آنها را شکست دادیم.

دومین بازی هم کاملاً خودمان را آماده کرده بودیم. جمعه این بازی را شروع کردیم. نیمه‌ای 30 دقیقه و آنها را 10-5 شکست دادیم.

آمار بازیکنان کوی اندیشه:

فریاب سلیمانی                   

100درصد                

دوم راهنمایی

دیاکو خالقی

100 درصد

پنجم ابتدایی

دیاکو شمامی

95درصد

اول راهنمایی

رامین                     کاکه‌اللهی               

89درصد

پنجم ابتدایی

رضا رام

81 درصد

اول راهنمایی

صهیب بهرامیان

80 درصد

چهارم ابتدایی

دیار کاظمی

79درصد

چهارم ابتدایی

نیما بازیار

79درصد

سوم ابتدایی

نیما محمودپور

70درصد

چهارم ابتدایی

پرهام ادهمی

60درصد

سوم ابتدایی

 هیئت امنا گفته بودند که برایتان یک زمین فوتبال درست می‌کنیم اما بچه‌ها گفتند: الآن که پول ندارند یک چراغ گاز برای نگهبان بخرند چطور می‌توانند برای ما زمین درست کنند. البته ما خیلی وقت که روی آسفالت فوتبال نکرده‌ایم. فقط روی چمن. این چمن‌ها را برای زیبایی گذاشته بودند اما ما در آن فوتبال می‌کنیم و خیلی هم از روی آسفالت بیشتر کیف دارد. مردان و زنان زیادی بر علیه ما شکایت می‌کنند اما ما به حرفهایشان گوش نمی‌دهیم و اگر دنبالمان هم آمدند فرار می‌کنیم.

اولین نفر: رحمان امین پور! مردی 55 ساله که خیلی هم تند می‌دود و شانس ما هیئت امنا هم است.

دومین نفر: سحر با شوهرش عطا فقط فحش می‌دهند!

سومین نفر: بابک مردی 120 کیلویی و  با ادب با پیکان قراضه‌اش.

چهارمین نفر:آقای خیاطی خیلی از خودش تعریف می‌کند و به ما درس ادب می‌دهد می‌گوید: وقتی همسن شما بودم می‌رفتم و درس می‌خواندم و الآن نگاه کنید چقدر ثروتمند هستم؟

در یک خانه‌ی  یکخوابه زندگی می‌کند آن هم اجاره‌نشین.

ماشینی دارد تمام سرعتش 50  است.

 

شنبه شانزدهم آذر 1387
گنجشک فراموش‌کار ...  

 

صهیب بهرامیان

روزی روزگاری گنجشکی جوان در جنگلی زندگی می‌کرد. تمام حیوانات جنگل او را دوست داشتند. امّا گنجشک خیلی فراموش کار بود.
وقتی که حیوانی با او قراری می‌گذاشت و می‌گفت: ‌که من امشب به خانه‌ات می‌آیم می‌گفت: ‌باشه اما شب با خیال آسوده می‌گرفت و می‌خوابید. حیوان هم پشت در می‌ماند.گنجشک هم از این موضوع  خیلی ناراحت بود او دوست داشت که حرف‌ها واتفاقات را هرگز فراموش نکند. امّا این فقط یک خیال بود.
مسابقه‌ای برای فراموش‌کاران جنگل گذاشته شد.
ده نفر فراموش کار شرکت کرد گنجشک می‌گفت: ‌مطمئن هستم که من از همشون فراموش کارتر هستم پس این مسابقه را می‌بازم و در آن شرکت نمی‌کنم. معلم آقا گنجشکه آقای جغد نام داشت.آقای جغد خودش یک وقت فراموش کاری بوده هر چیزی را که بهش می‌گفتند: ‌بعد از یک دقیقه فراموش می‌کرد امّا او هم در مسابقه‌ای مانند این مسابقه شرکت کرده بود و این فراموش کاری‌اش را از بین برد.


... ادامه مطلب
شنبه شانزدهم آذر 1387
به‌رهه‌مه‌كانی خالند ئه‌حمه‌دی (هۆزان) ...  


هه‌ی لایه‌ لایه‌ 2
پێم خۆشه‌ دایه‌

من لایه‌لایه‌

خۆراكه بۆ رۆح

هه‌ر ئه‌و هه‌وایه‌

هه‌ی لایه‌ لایه‌

هه‌ی لایه‌ لایه‌

 



شه‌وگار دره‌نگه‌

خه‌و چاوی گرتووم

دایكم به‌ ئاهه‌نگ

پێم‌وایه‌ خه‌وتووم

هه‌ی لایه‌ لایه‌

هه‌ی لایه‌ لایه‌

 




... ادامه مطلب
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
سفر به‌ اورمیه(1) ...  

ما مثل هرسال به یک سفر رفتیم. اوّل به اورمیه خانه‌ی عمویم رفتیم. دو روز را در خانه‌ی آن‌ها ماندیم. عمویم بیشتر سرکار بود پدرم چند بار به بازار رفت یک بار هم مرا برد. من و پسر عمویم شاهو که 4 سال از من کوچکتر است بازی سیدی یا بازی شمیربازی می‌کردیم.

یکی از این دو شب خانواده‌ی خاله‌‌ام یعنی خواهر مادرم به خانه‌ی عمویم آمدند چون آن‌ها هم خانه‌یشان در اورمیه است. راستی عمویم خانه‌ی تازه خریده بودند.

( مبارک)(مبارک)

یک شب دیگر هم کنار آن‌ها ماندیم و فردا صبح به خانه‌ی خاله‌ام رفتیم. خانه‌ی خاله‌ام مهمان داشتند.

یک پسر خاله‌ی دیگر من هم آنجا بود، او در دانشگاه

جامع علمی کاربردی، اورمیه درس می‌خواند و اسمش هم کاک صلاح است. مهمانهای آنها 3 نفر بودند. کاک صلاح  بعد از نهار به اشنویه برگشت. پسر خاله‌ام اسمش امین است. با امین و اوین و بچه‌ای دیگر بازی می‌کردیم بازی این طوری بود من بچّه‌ها را می‌ترساندم و آن‌ها هم فرار می کردند شب دوّم به پارکی به نام پارک تخم‌مرغی رفتیم. آن‌جا از آن شلنگ بود که می‌چرخند و زمین را آب می‌دهند.

آن‌جا با دو پسر خودمان را با آب خیس خیس کردیم خیلی شب خوبی بود.

یکشنبه نهم تیر 1387
يكي از روز هاي تابستان ...  

پنجشنبه ساعت دوازده خانواده‌ی دوست پدرم كاك كامران از اشنویه به خانه‌ی ما آمدند. كاك كامران پسری دارد به نام معید كه من از بچگی با او دوست هستم. وقتی كه آنها وارد خانه شدند پدرم حسابی آنها را خوشآمدگویی گفت. من و معید به بیرون رفتیم فردین همسایه ما یك گنجشك گرفته بود .فردین آن گنجشك را ول كرد گنجشك فرار كرد و افتاد توی میله‌های كنتور آب خانه ها ما خیلی زحمت كشیدیم تا گنجشك را از میله ها دربیاوریم امّا نتوانستیم فردین به اشكان كه یك بچه‌ی كوچك است
گفت: تو دستت را در آن جا فرو ببر و گنجشك را دربیاور.
اشكان گنجشك را از آن جا درآورد .شنبه ساعت پنج و نیم به پارك ساحلی رفتیم و سوار قصر بادی شدیم مادر معید گفت: و قتی كه از قصر سر می خورید دست تان را بلند كنید. من و معید دستمان را بلند كردیم تا اصطكاك كمتری داشته باشیم. اما ما وقتی دست‌مان را بلند كردیم خیلی وحشتناك بود من روی تیوب افتادم؛ معید هم فریاد می‌كشید برو كنار؟

معید هم با سرعت زیاد روی من افتاد. بعد كاك كامران دو بلیط موتورسواری هم برای ما گرفت اول معید سوار شد كمی جلو رفت و خودش را به جدول زد معید سه دور زد من هم همین طور.

 

جمعه سی و یکم خرداد 1387
مهمانی ...  

 

نویسندگان صهیب با همکاری مبین احمدنژاد

ساعت هشت بعد از ظهر خانواده‌ی دایی‌ام به خانه‌ی ما آمدند. همراه آنها پدربزرگم به همراه مادر بزرگم هم بودند.

وقتی آن‌ها به خانه‌ی ما آمدند چهارشنبه بود. معرفی اسم پسر آن‌ها مبین و اسم خواهر بزرگترش فایزه و اسم خواهر كوچكتر ساجده بود. اسم پدربزرگم اسماعیل دایی‌ام جعفر زن دایی‌ام ریحان و مادربزرگم خدیجه.

ماجراها

(1)اسكیت چند ساعت گذشته بود ساعت 10 شب بود كه در بالكن بودیم و بیرون را تماشا می‌كردیم منظره‌ی زیبایی بود. ناگهان ساجده گفت:

مبین تماشا كن صهیب اسكیت دارد. فردا صبح مبین اسكیت را برداشت و از بالكن به بیرون برد. مبین آنقدر اسكیت كرد كه داشت كم‌كم یاد می‌گرفت. فایزه هم آنقدر با اسكیت راه رفت كه كم‌كم داشت یاد می‌گرفت.

(2)یواشكی ميوه خوردن:  ساعت 11 شب من به مبین گفتم امشب وقتی كه همه خوابیدند ما به سراغ یخچال می‌رویم مبین گفت: از یخچال چی درمیا‌ری؟ من گفتم : آلبالو، گیلاس، زردآلو و هلو.

شب من و فایزه و مبین آماده بودیم اما خواهرم اوین تا ساعات دو شب نخوابید ما یك كم دزدی كردیم اما كم.

(3)استخر پنجشنبه

من و مبین پدرهایمان را وادار كردیم كه به استخر برویم. اوّل پدرم گفت: ساعت دو بعد گفت: ساعت سه و نیم بعد ساعت چهار به استخر رفتیم. ما آنقدر در صف ایستادیم تا نوبتمان بیاید. ساعت چهار رفته بودیم ساعت شش و نیم به استخر رفتیم. چون تا آن وقت سانس دوم تمام نشده بود. وقتی به استخر رفتیم پدرم، مبین و دایی‌ام خیلی خوب شنا می‌كردند اما من می‌ترسیدم؛ خیلی خوب بود.

پدرم گفت: دیگر حرف استخر را نزن چون دیدم چطور شنا می‌كردی.

(4)سیندرلا 3 وقتی فایزه فهمید كه من سیندرلای سه دارم افتاد به جونم و گریه می‌كرد كه سیندرلا را برایش پیداكنم آن را پیدا كردم اما جوری گریه می‌كرد كه سیندرلا را برایش انداختم توی سیدی رم تا تماشا كند.

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
كارنامه‌ی كلاس سوّم ...  

 

خدا را شكر كه امسال هم در امتحانات قبول شدم -هرچند كه معلمم خیلی بد بود- اما خودم تلاش كردم و قبول شدم.

 

نوبت اوّل                               نوبت دوّم با ضریب دو

 20                 قرآن                      40

 20                تعلیمات دینی           40 

20                 املاء                      40

19                 انشاء                    40

20                 قرائت فارسی         40

20                 تعلیمات اجتماعی    40

19                 ریاضیات                40

19                 علوم                    40

20                 ورزش                  40

20                  هنر                    40

 

معدل نوبت اوّل      70/19

معدل نوبت دوّم         20

جمع نمرات            400

انضباط                   20

                    معدل كل: 90/19

خدا را شكر می‌كنم امیدوارم بقیه‌ی بچه‌های كلاس سوم و بچه‌های پایه‌های دیگر هم قبول شوند.